تبلیغات
تقدیم به شهدای روستای سالیکنده

تقدیم به شهدای روستای سالیکنده
 
شماره تماس جهت سوال شرعی و استخاره 09117725991
نظر سنجی
نظرتون درباره ی این وبلاگ چیه؟





لوگوی همسنگران
طراح قالب
معببر سایبری فندرسک

                      یابن الحسن!

شرمنده ام که "معایب" من

                                           "محاسن" شما را سفید کرد....

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| 5 نظر

ما برای اولین بار است که بندگی را تجربه می کنیم اما خدا اولین باری نیست که خدایی می کند...

                             پس به تدبیرش اعتماد کن

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| یک نظر

به جای اینکه از مشکلات به دور خودت دیوار بسازی

از آنها پله ای بساز تا به اوج برسی

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| نظر بدهید

زندگی کوتاه نیست!

مشکل اینجاست که ما زندگی را دیر شروع می کنیم!

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| نظر بدهید

آدما مثل عکس هستن!

زیادی که بزرگشون کنی کیفیتشون میاد پایین!

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| نظر بدهید

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد...!

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| نظر بدهید

وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای

قهرمان نمی سازه...!

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| نظر بدهید

میدونی چرا داخل حرم هارو آینه کاری می کنن؟ 

چون خودتو تو آینه ها خرد شده می بینی... 

یه منِ شکسته شده... 

یه منِ هزار تکه...

واسه اینکه نگات کنن، باید اون منیت رو بشکنی و وارد بشی...

اونجا دیگه مقام و مدرک و پول و قیافه مهم نیست 

کسی واسه این چیزا تحویلت نمی گیره... 

مهم نیست که شاه باشی یا گدا...

اونجا فقط تقوا و عشقت به اهل بیت مهمه!!!

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| نظر بدهید

تو جاده سوار تاکسی شدم. مسیرم تهران بود...

 

اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم؛ از بابت پول هم نگران نبودم اما

 

وسط راه تو بیابان دست کردم تو جیب راست شلوارم که کرایه راننده رو آماده

 

کنم ولی پولی نبود…!

 

جیب چپ هم....

 

جیب پیرهنم....

 

نبود که نبود …!

 

گفتم حتما تو کیفمه اما تو کیفم هم خبری از پول نبود!

به راننده گفتم: اگر کسی را سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما

 

گفت که پول همراهم نیست چه کاری می کنی!؟

 

گفت: به قیافه اش نگاه می کنم!

 

گفتم: الان فرض کن من همان کسی هستم که این اتفاق برایش افتاده…!

 

از سرعتش کم کرد و نگاهی انداخت و گفت: به قیافه تو نمیاد که آدم بدی

 

باشی؛ می رسونمت!

 

..................


خداجونم!


من مسیر زندگی ام را با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم اما الان

 

هرچه دست کردم و به جیب هایم نگاه کردم دیدم هیچ توشه ای ندارم...

 

 

خالیِ خالی…


فقط یک آه و افسوس که مفتِ مفت عمرم از دستم رفت...

 

ما رو میرسونی؟ یا همینجا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مان میکنی؟

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| یک نظر

به آقای بهجت گفتند: لطفا یک کتاب که در زمینه اخلاق باشد معرفی کنید.

 

ایشان فرمودند: لازم نیست یک کتاب باشد؛ یک جمله کافیست که بدانی:

 

خدا می بیند....

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| نظر بدهید

 

وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و ناامید نشو...

 

 

چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن...!

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| نظر بدهید

 

وقتی کسی اندازت نیست، دست به اندازه ی خودت نزن...!

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| نظر بدهید

نگو شب شده

 

بگو صبح در راه است...!

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| یک نظر

ﺣﺎﺝ ﻣﺤﻤﺪ ﻧﻮﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:


ﯾﮏ ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﻣﻮﺳﯽ ﺻﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻟﺒﻨﺎﻥ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺷﻬﯿﺪ

 

ﭼﻤﺮﺍﻥ ﻣﺮﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺤﻤﺪ ﺑﯿﺎ. من هم ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ؛ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺗﭙﻪ ﺑﻪ

 

ﺣﺎﻟﺖ ﻧﯿﻢ ﺧﯿﺰ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎلی که ﺩﻭﺭﺑﯿﻨﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ:

 

ﺑﯿﺎ ﺑﺒﯿﻦ.

 

ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﯿﻦ، ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺳﺘﺎ، ﺭﻭﺳﺘﺎییه ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ

 

ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ (علیه السلام) ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺷﺎﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺁﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺎﺭﻭﺍﻧﯿﺎﻥ، ﻧﺎﻥ 

 

ﻏﺬﺍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ! ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﺩیگه ﺭو نشوﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺁﻧﺠﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺒﯿﻦ!

 

ﺑﺎ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ. ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ این دوتا روستایی که بهم نشون داد ﺍﺯ ﻫﻢ ﺩﻭﺭ

 

ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ما ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﻭشون ﺍﺷﺮﺍﻑ

 

ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ.

 

ﮔﻔﺖ: ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ (علیهم السلام) ﺑﻪ

 

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، آن ها ﺭﺍ ﺳﻨﮓ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ به ایشان ﻫﻠﻬﻠﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ!

 

ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺩﺭ ﺗﯿﺮﺭَﺱ ﻣﻮﺷﮏ ﻫﺎﯼ ﺍﺳﺮﺍﺋﯿﻠﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ

 

ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ (علیهم السلام) ﻏﺬﺍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﯾﮏ

 

ﺩﺍﻧﻪ ﻣﻮﺷﮏ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺍﺳﺮﺍﺋﯿﻞ ﻣﻮﺷﮑﯽ ﻣﯿﺰد ﺍﻧﮕﺎﺭ

 

ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ (علیهم السلام) ﺭﺍ ﺳﻨﮕﺒﺎﺭﺍﻥ ﮐﺮﺩﻩ!

 

ﻭ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺗﺪﺑﯿﺮﯼ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﯾﻢ آن ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺑﻤﺒﺎﺭﺍﻥ ﻧﺸﻮﺩ، نشد که نشد...!

 

نوشته شده در ساعت توسط گمنام| 5 نظر

مادرش آلزایمر داشت.

 

بهش گفت: مادر! یه بیماری داری که باید به خاطر اون ببریمت آسایشگاه

 

سالمندان...!

 

مادر گفت: چه بیماری ای؟

 

گفت: آلزایمر....

 

پرسید: چی هست؟

 

گفت: "یعنی همه چیز رو فراموش می کنی..."

 

گفت: انگار خودتم همین ببماری رو داری....!

 

پرسید: چطور؟

 

گفت: انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم؛ چقدر سختی کشیدم تا

 

بزرگ بشی، قامت خم کردم تا قد راست کنی...

 

پسر رفت توی فکر...

 

...برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش...

 

گفت: برای چی؟

 

گفت: به خاطر کاری که می خواستم بکنم...

 

مادر گفت: من که چیزی یادم نمیاد...!




[ چهارشنبه 1 بهمن 1393 ] [ 12:42 ب.ظ ] [ سید جمال موسوی خواه ]
درباره وبلاگ


شماره تماس جهت سوال شرعی و استخاره 09117725991

مشخصات شهدای سالیكنده در وبلاگ

shohadasalikande.blogfa.com

09117725991
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
.......
ساعت فلش مذهبی ! ! اوقات شرعی ! ذکر روزهای هفته !
Up Page
.